تبليغاتX
از همینجا شروع میشه

اینکه میخوام برای خودم بنویسم و همیشه قصدم این بوده که چرته!

ولی اینکه دیگران این مطلبو میخونن خودش باعث ننوشتنای همیشگیمه

فک میکنم برطرف کردن این تناقض خودش قدم بزرگیه تو خودشناسی برای من البته

و میخوام حلش کنم

شاید باعث بشه شدت چرت نوشتنم بالا بره

نمیدونم

نوشته شده توسط اینب در ساعت 0:1 | لینک  | 

- همه زیبایند

- اگر هر کسی زیبا نیست پس هیچ کسی زیبا نیست

- افراد خوش صحبت زیبا هستند

- آدم باید دوره هایی را که ظاهرش از مد افتاده تحمل کند چون اگر خوب باشد دوباره مد می شود

- اگر زمانی به کسی علاقه مند شدید و او هم به شما علاقه مند شد در همان مرحله ی اول تمام ایراد های زیبایی خودتان را رو کنید

- و ...

نوشته شده توسط اینب در ساعت 0:27 | لینک  | 

آندم که آدم از آدمیت خسته شد رو به حوا کرد و گفت :بیا برویم قدمی بزنیم ..

بلکم اتفاقی بیفتد و هیجان زندگیمان بیشتر شود...

...

نوشته شده توسط اینب در ساعت 12:49 | لینک  | 

ترس

اين واژه

بر تنم عرق سرد مي نشاند

ترس

كابوس

شب نمي گذارد بخوابم

چشمهايم كه سنگين شده

خوابي

خوابالودي

آغوشت را مي خواهم

ترس

از تو

نه

آغوش نه

حرف نه

ناز ، نه

با تو بودن نه

بي تو بودن...

بي

بي... بودن

"روزي تركت مي كند "

روزي تركم ...

تجربه

 

*****

 

مي داني گوشيم را جا گذاشته بودم ... حتما !!؟

(اين گوشي لعنتي )

خوابت به هم خورده

معذرت مي خواهي؟

مي ترسم

ترسي كه...

مي پرسي : به آغوشم مي آي؟

با مكث مي گويم : آها

مي پرسي : رنجيدي؟

مي گويم : نه !!!!!

؟

مي خندي

خنده ات شيرين است

...

مي.....خندم!

 

 

 

نوشته شده توسط اینب در ساعت 13:34 | لینک  | 

 

 

ز دست دیده و دل هر دو فریاااااااااااااااد

فریاد!

ایکاش ایکاش ایکاش ایکاش.....

 

 

 

نگو .

هیچی نگو

همشو خودمم میدونم...

منتها این روزها

این شبها

من مسئول خیلی چیزام

خیلی کارا باید بکنم تا وجدانم راحت بشه

ولی دم نقد !

همونی که گفتم.

 

نوشته شده توسط اینب در ساعت 0:25 | لینک  | 

نا شکری نکنیم !

؟

 

 

 

نوشته شده توسط اینب در ساعت 0:38 | لینک  | 

- ناپرهيزي كردم.

حرفايي گفتم كه نبايد.

عصباني بودم و بي طاقت.

جوونم ديگه.

 

- بعد از ده تا عطسه با يه " الحمدلله" نميشه سر و ته قضيه رو هم اورد.

 

- يه بار رفتن و اومدن تو كاشفي ميشه خيابونگردي !!!

داروگ جاييه كه حاضرم به خاطرش كاشفي رو از اول تا آخر هي برم و برگردم .

 

- آخه همه ي اتفاقاتي كه نبايد  !  بايد تو يه شب و كمتر از ده دقيقه بيفته كه باعث اينجور بهم ريختن آدم بشه ؟

البته الان كه روزه و دارم تايپ مي كنم ميبينم همه ي اتفاقات بد هم نبود ! مسلما همش نبود.

 

- هي تو بگو حال ميده ، آپ كن ! كجاش حال ميده؟

 

- امشب اشهد خوندم و رفتم تو تخت خواب!

 مسخره س به نظر خودم ، آخه ناخودآگاه بود. به نظرم مياد آخرش هم نوع تربيت كار خودشو مي كنه؛ تو ناخودآگاه آدم نفوذ كرده . وقتي داشتم ميخوندمش تعجب مي كردم از شهادت هام! نه كه بگم قبول نداشتم ولي مدت ها بود بهش فكر نكرده بودم.

خيلي نسبت به حالم دارم پرت مي نويسم ، اينم به علت سانسور مدام نوشته هامه. وقتي نوشته هاي ديگران رو مي خونم از اينكه حالت هاشونو متوجه ميشم رنج ميكشم خيلي.خيلي.

و شايد اين باعث ميشه نخوام كساني كه ميشناسم اين حالاتمو بخونن و بدونن .

آخه آدم مگه مريضه بلاگ شخصي داشته باشه و ناگفته هاشو بذاره ديگران بخونن ؟!

 

- شب سختيه.

جالبه ! مسلما فردا ميذارمش تو بلاگم و اين شب گذشته...  مثل هميشه.

چقدر اين شبا منو فرسوده مي كنه.

تو نور موبايل دارم مينويسم ، غمگينم ، ستاره ها نيستند ، تابستون داره تموم ميشه ، دلم بابامو مي خواد .

 

- اشهد گفتم و دعاكردم كه صبح پا نشم.

احمقانه س ؟ فكر كنم . زيادم جدي نگيريد . فكر كنم خدا هم زياد جدي نمي گيره .

 

- امشب كلي نصيحت هاي محمد اون روز تو دانشكده تو ذهنم اومد و كلي حالمو بد كرد .

عجيبه ... معده م خيلي باحاله . سريع ميخواد هر چي داره بريزه بيرون ، منتها از سمت دهان . اين بالا اوردنه داره ازم يه كاراكتر مي سازه. شايد يه روز كشيدمش ، يعني كشيدمم.

و اشك

دردسر شده برام . و ميتوني فكر كني كه نقش بازي مي كنم .

به زور جلوي خودمو گرفتم كه حرفمو نگم. حتي هي مي نويسم و هي ! خط مي زنم .

من و خجالت !!!

 

- هيچ وقت هيچ كس نمي تونه هيچ كسو بشناسه حداقل زنا رو  ، قول شرف ميدم  ، و اين دردناكترين چيزيه كه تو اين لحظه حسش مي كنم........

مادر بزرگام .... مامانم .... و  !

حالا تو بگو فلاني گفته هيچ وقت نمي توني بفهمي يه زن چي ميخواد ، يا حتي فكر كن : خودشونم نمي دونن چي مي خوان .

 

- و دلم ميخواس حيا رو كنار بذارم و صفحه رو پر فحش كنم . اين يكي ديگه واقعا نميشه ، نمي تونم .

- در باب فحش هم البته خواهم نوشت . ديدين تبليغ مي كنن ( خودتونو ميگم ) براي مطالب آينده ؟!

 

- امشب كاري كردم كه به شدت عصبانيم كرد . كنترلمو از دست دادم و يه نفر رو آزار دادم. نمي خواستم چيزي بگم ، به خدا نمي خواستم... معذرت نخواستم ، فقط خواستم كه فراموش كنه....

رها كنيم..

 

- دارم گوش ميدم : آينه ميگه تو هموني كه يه روز   ميخواسي خورشيدو با دس بگيري    اما امروز شهر شب خونت شده

داري بي صدا تو قلبت ميميري

 

اما باور كنيد من حاضر نيستم از خورشيد دست بكشم

هنوز حاضر نيستم

واقعا حاضر نيستم.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط اینب در ساعت 16:27 | لینک  | 

آغاز همواره با پايان متفاوت ست. حتي وسط هم با اين دو متفاوت است.

از دست من كاري بر نمي آيد.

از آغاز زندگيم كودكاني در من به دنيا آمده اند ، من بارها به دنيا آمده ام ، در پي هر نشيب زندگي ؛ بارها مُرده ام.

هدف اينجا خيلي مهم است

هر گاه هدفي داشته ام از آن غافل شده ام ؛ مرا ضعيف كرده است . شايد در نتيجه ي آن باشد كه به سكون رسيدم ، سكوني با لرزشهاي مداوم و نابه هنجار ؛ لرزشهاي خفه شده .نيرويي مخالف خودم نيرويي مخرب ، بازدارنده از گسترش اين لرزشها هميشه هست ...تا جايي كه حس مي كنم خود شيطانم.

هدف از ناخودآگاه باز ميداردم و بي هدفيم خلاصه شده در دور زدني هذيانوار در خلا.

درمانده از سوالات بي امان و بي انگيزه اي براي شروعي كه پايانش همانند داستانهاي والت ديزني مورد علاقه ام در كودكي باشد .

بارها مرده ام ، مُرده . مُرد . مَرد.  

بارها مَرده ام . مفهومي كه تنها خودم ميدانم و خودم  .

مُرده ام در حاليكه ذوق فراواني براي زندگي دارم .

مُردن از مُردن . مُردن از مُردگي . از مَردگي .

مي خواهم اينقدر اين كلمات راتكرار كنم تا برايم بي مفهوم شوند .

منطق گذاشتن را نمي پسندم. تعلق را دوست دارم . بدليل آنكه زنم ؟

گريزي ندارم ، بگذار عاليجنابان هر چه مي خواهند بگويند .

نفرت قدرتمند است و مرا به خودآگاه مي آورد. مگر همان عشق نيست ؟

در آغاز زندگيم عشق مگر همان مردن نيست . مفهومي كه ذوق زيادي را برايم منطق گذاشتن گريز ندارم .

از به هم ريختن مطالب گاه هذيانوار و شايد گاه انسانوار – كسي هم گفته آفتاب وار يا پرنده وار به گمانم –گاه شايد ، شايد گاه

من كسي نيستم اگر كسي بودم مِي بودم در جام تو در آن هنگام كه نوش مي گفتي و سر مي كشيدي و گرم مي كردم دستاني را كه از سرد شدنشان هراس دارم .

من كسي نيستم اگر كسي بودم دلتنگي در اشك هايم در آن شب سرد كنار دريا كه هيچ نمي فهميدم و مي فهميدم كه نمي خواهم فهميدن و فهميدن نيز مرا نمي خواهد نمي رسيد و نمي گفتم آن اعترافات تلخ را كه در آن چهار شنبه سوري كذايي چون چماقي نه از جنس چوب كه از جنس نورهاي آن پارك مشهور كه دوستش نمي داشتي نه بر سرم كه بر چشمانم فرود نمي آمد كه ريختن اشك هاي نهانم را سبب شود كه سيبي بچينم و نبيني و نخواهم كه بچيني.

آخ كه اين ذهن منفي بافم چقدر دوست دارد نامه هاي عاشقانه نوشتن در زير درخت آلو نه آلبالو كه قرمز است كه آلويي تلخ و نرسيده و سبز با زمزمه ي نه چندان آرام شعري كه نمي دانم چيست ولي به زبان توست .

و موبايلي كه خوب نيست بات (1) ياريگر من است آن زمان كه نقش بازي كردن مي شايد و مي بايدم .

دزد مي آيد وسرك مي كشد ، به او مي نگرم و نمي نگرم . خيال مي كند كه دوستش داشته ام در شبي كه چهره ي سيگار بدست و خجالت زده ي آشنايي نه چندان آشنا را با نيم نگاهي گذرا پيموده ام در آن كوچه ي تنگ و ديوارهاي بلند با دالانهايي كه از كودكي مي ترسيدم ازشان.

و موبايلم كه قطع است و وصل نمي شود انگار تا قيامت ، و من كه آرام شده ام همان آرام بودني كه شاكيم مي كرد از دير باز تا كنون قباد شيوا را هم دوست دارم ، به دلايلي . حيف ...

واقعيت را گفته ام تا حقيقت كه همچنان خام است لگد بخورد .

بات : ولي .

 

نوشته شده توسط اینب در ساعت 0:19 | لینک  | 

گاهی وقتا فکر میکنم خیلی ها لیاقت  انرژی که واسشون میذارم رو ندارن

و ادامه میدم

نوشته شده توسط اینب در ساعت 19:32 | لینک  | 

اينو از يكي شنيدم :

كاش كي عشق دليل زندگي باشد

و زندگي دليل عاشق بودن

كاش مثلثي نباشد

سطحي با دو گوشه

علتي براي دور نيست

دور هست بي سومي

و ايمان

ايمان

ايمان

نوشته شده توسط اینب در ساعت 1:6 | لینک  |